
مکانی در آفتاب/ چلچراغ : هی پسر ...من یکبار از طریق چلچراغ یک رفیق گمشده را پیدا کردم . چرا دوباره نتوانم؟
***
ته یکی از این کوچههای آشتی کنان یک در سبز زنگ زده ، مثل همه درهای سبز زنگ زده که البته زنگ درست و حسابی هم ندارند. در زدیم.چند بار.
لای در قبض برق و گاز مانده بود . فکر کردیم لابد خانه نیستی که اینها لای در مانده. سمج شدیم. بعد صدای بال بال مرغ و خروسهای ولوی صاحبخانه از حیاط آمد . لخ لخ دمپایی ...لای در باز شدو بعد یک کله بزرگ با موهای درهم مشکی و رفیق ،تو با صدای خوابآلود گفتی :سلام.
12 سال پیش بود. دیدار های کوچک با مرتضی زندگی ام را برای همیشه تغیر داد. بوی ماندگی سیگار و کتاب ..کتاب ...کتاب.
زندگی زناشوییاش –مثل حال و روز اقتصادیاش – درب و داغون بود. میدانی ..اگر بگویم خط مینوشت و نقاشی میکرد و قصه و نمایشنامه مینوشت و بازی میکرد و کلاس سفال داشت و زندگی سیاسی کهن و تجربههایی از عالم غیب حق مطلب ادا نمیشود.صاف میروی وسط یک عده مدعی بی هنر . شارلاتان های کوچولویی که بعدها بارها باهاشان روبرو شدم. زندگی مشترکش از هم پاشید. خانه به دوش شد.یک میلیون بار قرار بود بیاید تهران زندگی کند.که نشد.رمان فوقالعاده فرش زیر برفش هنوز که هنوزه چاپ نشد.در یکی از آخرین دیدارهامان سر سگ کشی بیضایی کمی بگو مگو کردیم.بعد ندیدمت و مدام شنیدم که حالت خرابتر میشود. «خرابتتر» از انکه بشود کمکی کرد. چند باری که امدم مشهد سراغت گرفتم .نمیدانم حوصله نداشتی یا دودر کردی.فرقی ندارد. تو قصه هات را ننوشتی پسر. حالا من یک مجال های کوچکی دارم. روزی مینویسمشان.
2.ارسطو. آخر اسم یک ایرانی که ارسطو نمیشود. شده بود.هنوز نمیدانم اسم مستعار بود یا فامیل حقیقیاش. مجید گفت زنگ بزن بگو اقای ارسطو میخواهم ببینمنتان. گفتم اینجوری که با یک غریبه قرار نمیگذارد. گذاشت.پاتوقش پارک ملت بود. پیرمرد 60 و چند ساله.لاغر با چهرهای شبیه زوربا مینشست و از تماشای ابرها لذت میبرد. بیش از چیزی که بهش میامد کتاب خوانده بود. نظرات اریک فروم را بسیار دوست داشت. درختان پارک همه توتم هایش بودند. میدانست برگ هر کدام چه مزهای ست ، چه بویی میدهد و به چه درد میخورد.بی ادا و خل مشنگی با زمین و درخت و هوا و سنگ و قورباغه حرف میزد. و از همه آن چیزها لذت میبرد. باید کنارش بنشینی که بدانی درباره این بازنشستههایی که بر اثر استشمام بوی حلوا عارف مسلک میشوند حرف نمیزنم. دارم از ارسطو میگویم که یک دونخوان آرام و گمنام بود(هست؟) گیتار را از جوانی میدانست و برای خودش قطعاتی ساخته بود شاد و غریب. اسم هم میگذاشت رویشان .مثلا شکوه علفزار.
اگر هنوز گاهی رنگ سربی یک گوشه ابر بازیگوش، یا چرخهای ریز یک زوج پشه عاشق مفتونم میکند ، مدیون پیرمردم.
3. خیلی مهم است که آدم نوجوانیاش را دوست داشته باشد. به موجود معصوم و ساده دلی که روزی بود احترام بگذارد.آدمهایی که نوجوانیشان را تحقیر میکنند بزرگسالان محترمی نمیشوند.لابد همه چیز را زیادی جدی می گیرند و به قول لنی در خداحافظ گاری کوپر «تا گردن تو واقعیت فرورفته اند»
میدانید رفقا. گردن به بالا شامل یکی دیگر از اعضای پر اهمیت بدن است. که کلی از سهم شور و سودا و خیال و یاد و آدم بودن از انجا میآید. برای این که آدم زامبی نشود لازم است به شعور نوجوانیاش احترام بگذارد.به دورانی که یکه و به شدت تنها جهان را تجربه میکند.ملوث نشده به فریبهاوشیطنتهای رایج دنیا.میدانم که تصورات آن دوران اغلب با واقعیت زندگی جور در نمیآید. ولی خب ...واقعیت زندگی هم همچین آش دهن سوزی نیست. اگر بود نه نیازی داشتیم به شعر، نه قصه ، نه موسیقی و فیلم ونقاشی . و لابد یاد رفقای قدیمی دیگر چندان اهمیتی نداشت.
4. یاد بعضی نفرات
رزق روحم شده است
وقت هر دلتنگی سویشان دارم دست
قوتم میبخشد
روشنم میدارد
و اجاق کهن سرد سرایم
گرم می آید از گرمی عالی دمشان
حقوق متنهاي نوشتهشده در اين وبلاگ براي نويسنده محفوظند.
قالب اين وبلاگ نيز توسط سايکو تهيه شده و حقوق مربوط به آن هم محفوظ است.